ژانویه 20, 2020 گورستان مسافران

چاپ کتاب گورستان مسافران نوشته‌ی عماد لک

معرفی کتاب

عنوان کتاب: گورستان مسافران

نویسنده: عماد لک

موضوع: رمان ایرانی

ناشر: نسل روشن

تعداد صفحات: ۶۲ ص

چاپ: اول – ۱۳۹۸

شابک: ۹-۰۰۲-۲۴۷-۶۲۲-۹۷۸

سخن نویسنده

داستان زندگی هر کدام از ما مثل یک رمان است و این رمان‌ها نسبت به لحظه‌های حضور افراد مختلف در زندگی‌مان دارای بخش‌هایی مشترک هستند. با بعضی چند فصل، با بعضی چند صفحه و با بعضی هم فقط چند خط.

مهم نیست که چقدر با اطراهیانمان خط‌ها و صفحه‌های مشترک داریم، مهم این است که هر دو ما از عشق و مهربانی و فداکاری نوشته باشیم و از خواندن آن لذت ببریم.

مقدمه

هر بنایی که ساخته می‌شود برای اینکه بتواند در برابر هرگونه فشار احتمالی مقاومت کند و برای مدت طولانی دوام داشته باشد نیازمند محاسبات دقیق و جز به جز برای تمام بخش‌های آن است. شخصیت انسان نیز به همین گونه است. او باید برای یک به یک رفتارش تفکر کند تا در برابر مشکلات پیش رو دوام بیاورد و شخصیتش فرو نریزد. گاهی فرو ریختن یک ساختمان باعث بوجود آمدن خسارت به ساختمان‌های اطراف می‌شود. فرو ریختن شخصیت یک انسان نیز باعث ایجاد خسارت در اطرافیان می‌شود. در این داتسان سعی بر این بوده که تعدادی از این رفتارها و نتیجه آن به نوعی نشان داده شود تا شاید با بازنگری در برخی از رفتارمان بتوانیم دنیایی زیبا برای خودمان و اطرافیانمان بسازیم.

برشی از کتاب گورستان مسافران

در قسمتی از کتاب گورستان مسافران می‌خوانیم:

این بار یک جوان سیاه پوست انتخاب شد. او شروع به صحبت کرد و گفت: من در اوج دوران برده فروشی، در جایی به دور از سرزمین پدری خود متولد شدم. پدر و مادر من هر دو برده بودن و من هم از همون بچگی که توانایی کار کردن پیدا کردم، به بردگی گرفته شدم. ارباب ما انسانی سنگدل و بی‌رحم بود و با ما مثل حیوان رفتار می‌کرد. می‌گفت که ما باید چی بپوشیم، چی بخوریم و کجا بخوابیم.

من با پدر و مادرم به همراه بیست برده‌ی دیگه مثل خودمون در خدمت خانواده‌ی ثروتمند و پنج نفری ارباب بودیم تا هر روز به ثروت و قدرت او نها افزوده بشه. اون‌ها خودشون رو مالک ما می‌دونستن و هر کاری که دوست داشتن با ما می‌کردن. ارباب چند بار پدرم رو برای اینکه من نمی‌تونستم در اون سن خوب کار کنم، کتک زد و من مجبور بودم برای اینکه این اتفاق دوباره تکرار نشه، بیشتر از حد توانم کار کنم.

در همون سالی که من به دنیا اومدم، پسر ارباب هم متولد شده بود. من و اون هر دو هم سن و انسان بودیم و تو یه خونه متولد شده بودیم ولی زندگیمون خیلی با هم دیگه فرق داشت. من در همون سن بچگی برای اینکه تنبیه نَشم باید در سرما و گرما کار می‌کردم و از خیلی چیزا محروم باشم ولی برای اون بدون اینکه کاری انجام بده، همه چیز فراهم بود. بهترین لباسها رو می‌پوشید و بهترین غذاها رو می‌خورد. حتی ته‌مونده‌ی غذاش هم به من نمی‌رسید. حسرت به دلم مونده بود که بتونم مثل اون فقط برای یه بار هم که شده یه شکم سیرغذا بخورم یا مثل بچه‌های دیگه بازی کنم، درس بخونم و یا هر چقدر که دلم خواست، بخوابم و استراحت کنم.

لینک خرید کتاب

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *